روزي بود روزگاري نبود
شهري بود اما آدمي نبود .
جنگلي بود اما درختي نداشت .
يه شكارچي بود كه تفنگ نداشت از بخت بد همون تفنگ فشنگ هم نداشت.
يه روز اين شكارچي آهويي رو شكار كرد كه سر نداشت .
انداختش تو يه كيسه كه ته نداشت .
وقتي اومد بلندش كنه زور نداشت .
رو زمين كشيدش اما زمين خاك نداشت
اومد پرتابش كنه اما زمين جاذبه نداشت .
شكارش رو رها كرد كه بره اما شكار دل جدا شدن نداشت .
اين شهر يه شاعري داشت كه اسم نداشت .
شعراش سر و ته نداشت .
تو يه اين شهر يه عاشق بود كه معشوقش دوستش نداشت .
وقتي از جنگل برگشت ديگه شهري وجود نداشت .
وقتي بخودش گفت عجب دنياييه ديگه دنيا هم وجود نداشت
نظرات شما عزیزان:

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 38
بازدید ماه : 35
بازدید کل : 140931
تعداد مطالب : 255
تعداد نظرات : 212
تعداد آنلاین : 1